شاید یکی از علل مشکل بودن ترک سیگار این است که تصور میشود فواید و مضرات ترک یا ادامه دادن مصرف سیگار خیلی دیر اتفاق میافتند.
حتما نظرتان وقتی به جدول زمانی زیر نگاهی کنید ، عوض میشود ، بسیاری از فواید ترک سیگار زودرس هستند:
بعد از 20 دقیقه : فشار خون بدن به حد طبیعی برمیگردد. (افزایش فشار خونی که به خاطر اثرات سیگار باشد.)
بعد از 8 ساعت : سطح گاز مونوکسید کربن در خون نصف میشود و سطح اکسیژن به مقدار طبیعی برمیگردد.
بعد از 48 ساعت : احتمال حمله قلبی کاهش خواهد یافت. بدنتان از نیکوتین پاک میشود. حس چشایی و بویایی طبیعی میشوند.
بعد از 72 ساعت : نایژهها شل میشوند ، انرژی بیشتری برای انجام کارهایتان خواهید داشت.
بعد از 2 هفته : مقدار جریان خون افزایش پیدا میکند ، و در طی 19 هفته بعد هم جریان خون همچنان به بهتر شدن خود ادامه خواهد داد.
بعد از 3 تا 9 ماه : سرفه ، خسخس سینه و مشکلات تنفسی کم میشوند ، ظرفیت ریهها 10 درصد بیشتر میشود.
بعد از 1 سال : احتمال سکته قلبی نصف میشود.
بعد از 5 سال : احتمال سکته مغزی در شما ، درست به اندازه یک فرد غیرسیگاری میشود.
بعد از 10 سال : احتمال ابتلای شما به سرطان ریه به اندازه یک فرد غیرسیگاری میشود.
بعد از 15 سال : احتمال حملات قلبی در شما به اندازه یک فرد غیرسیگاری میشود.
بنابراین میبینید که اثرات زودرس ترک سیگار کم نیستند و همین مطلب ، شاید انگیزه شما را برای ترک سیگار بیشتر کند.
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
” ارسطو “
حتما تا به حال درباره IQ یا همان بهره هوشی ، خیلی چیزها شنیده اید. و حتما شنیده اید که اگر کودکی IQ بالاتری داشته باشد ، حتما در بزرگسالی انسان تحصیل کرده و موفقتری خواهد بود. شاید به همین خاطر است که تعداد زیادی از والدین ، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن ، نگران کیفیت یادگیری فرزند دلبند خود و مدارسی که قرار است او در آنها درس بخواند هستند. غافل از اینکه امروزه تحقیقات علمی ، نشان داده که تنها داشتن هوش عقلانیِ زیاد (که مدارس می خواهند از آن برای گذشتن از سد کنکور استفاده کنند) برای کسب موفقیت کافی نیست و علاوه بر IQ ، کیفیات دیگری نیز لازم است که امروزه به آن هوش هیجانی می گویند.
اما منظور از هوش هیجانی چیست؟
به طور خلاصه هوش هیجانی یعنی : داشتن ظرفیتی برای شناخت احساسات و هیجانات خود و دیگران و استفاده از این هیجانات به نحو مناسب ، برای برقراری ارتباط بهتر با خود و دیگران.
همانطور که در سخنان ارسطو در ابتدای این سخن مشاهده می کنید ، عصبانیت یک هیجان و یا احساس است، و فردی که دارای هوش هیجانی بالاتری باشد می داند این عصبانیت را چه وقت، کجا، با چه کسی و چگونه ابراز کند تا به جای اینکه برایش دردسر تولید کند ، راه گشا باشد.
اینجا لازم است درباره خودِ کلمه هیجان بیشتر بدانیم: هیجان کلمه ای است که در فارسی بیشتر برای احساسات و حالات پر شور و پر انرژی از آن استفاده می کنیم ، ولی در روانشناسی برای بیان تمام حالات احساسی و روانی مثبت و منفی و علایم جسمانی همراه آن به کار می رود. هیجانات مثل خشم، ترس، عشق و محبت، تنفر، امید، ناامیدی، نگرانی، احساس حقارت، غرور، غم و اندوه، شادی، تعجب، شرم، پشیمانی، دلسوزی و …
اهمیت هوش هیجانی در چیست؟
دانشمندان زیادی عقیده دارند که می توان هوش هیجانی را در کودکان و حتی بزرگسالان پرورش و افزایش داد. اما چرا پرورش و رشد هوش هیجانی مهم است؟ به چند دلیل:
۱- بمنظور برخورد با موقعیتهای تهدید کننده و خطرناک: کودک ۳ ساله ای را درنظر بگیرید که در معرض خطر دزیده شدن توسط یک سارق کودک است. بچه ها معمولا به طور غریزی و از راه هیجانات خود متوجه خطرناک بودن موقعیت می شوند. اگر سارق به زور متوسل گردد ، او شروع به داد و فریاد و دست و پا زدن می کند ( کاری که شاید در موقعیتهای دیگر برای شما خوشایند نباشد) که باعث می شود احتمال نجات خود را افزایش دهد. تحقیقات نشان می دهد کودکان دارای هوش هیجانی بیشتر، موقعیتهای خطرناک را سریعتر تشخیص داده و عکس العمل نشان می دهند. و در نوجوانی نیز احتمال کمتری وجود دارد که جذب دوستان ناباب و انحرافات اجتماعی شوند.
۲- به منظور خشنودی و شادی: اگر هدف فرزندپروری، ارتقاء سطح سلامتی کودکان باشد، بنابراین باید برای افزایش یکی از عوامل مهم در سلامتی آنان ، یعنی شادی و خوشحالی در فرزندان تلاش کنیم. مطالعات نشان داده کودکان شاد و سالم در جامعه متمدن ،انسانهایی مسئولیت پذیر و شهروندانی خوب خواهند بود. هر چه هوش هیجانی بالاتر باشد، هیجانات و احساسات به ما کمک می کند تا اطلاعات مربوط به پایه و اساس سلامتی ، یعنی شادی را جمع آوری کرده ، اولویت بندی و پردازش کنیم تا به نحو احسن از آن استفاده گردد. کودکان دارای هوش هیجانی با توسل به مهارت خودشناسی می توانند به ریشه های پنهان شادی و یا غم خود آگاه شده ، و آن را مدیریت کنند.
۳- برای کمک به دیگران: حساسیت و هوش هیجانی بالاتر به کودکان کمک می کند تا نیاز های دیگران را درک کرده و حداقل با همدلی به آنان کمک کنند. با پیروی از هوش هیجانی ، بچه ها می آموزند که احساسات و هیجانات، نیازها و تمایلات همه انسانها به یکدیگر شبیه نیست. رسیدن به چنین درکی به افزایش شفقت و احترام به احساسات و تفاوتهای فردی دیگران منجر می گردد که این خود اساس همدلی (یکی از مهارتهای هوش هیجانی) می باشد. با پرورش هوش هیجانی فزندان ما پی می برند انسانها زمانی کامل می شوند و احساسات بهتری خواهند داشت که با یکدیگر همکاری کنند.
۴- به منظور ایجاد حس مسئولیت پذیری: هوش هیجانی به ما کمک می کند تا از دو طریق فرزندانی با مسئولیت پذیری بیشتر داشته باشیم. ابتدا با آموزش کودکان مبتنی بر اینکه مسئولیت احساسات و هیجانات خود را بپذیرند، به جای اینکه بر این باور باشند که دیگران احساسات آنان را همچون عروسکی تحت کنترل دارند. مثال: به جای اینکه بگوید ” او باعث عصبانیت من شد“ ، بگوید:” من عصبانی شدم“. می توانیم به آنان بیاموزیم ، وقتی احساسات منفی دارند، حق انتخاب نیز دارند، انتخابهایی مثل اقدام کردن، تغییر دادن، ابراز وجود به شکل کلامی یا نوشتاری، یادگیری و اتخاذ دیدگاه های متفاوت. به یاد داشته باشیم هیچکدام از ما بر روی محیط خود صد در صد کنترل نداریم (بچه ها که خیلی کمتر)، ولی بر روی هیجانات خود می توانیم کنترل داشته باشیم. با توسل به مهارتهای هوش هیجانی می توانند بیاموزیند با استفاده از افکار خود هیجانات مثبت تری را تجربه کرده و در نتیجه رفتار مناسبتری از خود نشان دهند. رفتار مناسبتر دو نتیجه دارد، الف- از اینکه خوب عمل کرده اند احساس بهتری نسبت به خود خواهند داشت( که به اعتماد به نفس بیشتر کمک می کند). ب- در دیگران احساس خوبی را ایجاد می کنند (که در روابط اجتماعی آنان مؤثر بوده و این نیز خود عزت نفس را ارتقاء می دهد).
طریق دوم برای مسئولیت پذیری بیشتر این است که به آنان بیاموزیم با استفاده از احساسات خود با روشهای اجتماع پسندتری اقدام کنند، با دو پرسش از خود که راهنمای اقدام مناسب خواهد شد:
۱- ” الآن چه احساسی دارم؟“ ۲- ” او یا آنان چه احساسی دارند؟“
- تحقیقات نشان داده کودکانی که از نظر هیجانی سالم تر و باهوش تر هستند، ویژگیهای زیر را دارند: ۱- یادگیرندگان بهتری هستند. ۲- مشکلات رفتاری کمتری دارند. ۳- درباره دیگران احساسات بهتری دارند. ۴- در مقابل فشار همسالان بهتر مقاومت می کنند. ۵- خشونت کمتری دارند و قادر به همدلی بیشتری هستند. ۶- در حل مشکلات و تعارضها بهتر عمل می کنند. ۷- رفتارهای خود تخریبی (مثل استفاده از مواد مخدر، صرف مشروبات الکلی، …) کمتری دارند. ۸- دوستان بهتر و بیشتری دارند. ۹- بیشتر از دیگران قادرند هیجانات و تکانه های خود را کنترل کنند. ۱۰- خوشحالتر، سالمتر و موفق تر از دیگران هستند.
چگونه هوش هیجانی فرزندان را افزایش دهیم؟
- قبل از هر چیز والدین خود باید درباره احساسات و هیجانات اطلاعات بیشتر و ملموس تری پیدا کنند. توصیه می شود در جلسات گروهی درباره انواع هیجانات مثل شادی و غم، عشق و تنفر، ترس و شجاعت و … صحبتهای سازنده و اکتشافی داشته باشید.
- برای بچه های خیلی کوچک کمک کنید تا لغات و عباراتی که در برگیرنده هیجانات و احساسات می باشد را بیاموزند. والدین هم بهتر است احساسات خود را بیان کنند، مثال:
” احساس بی قراری می کنم“ ، ” احساس ناامیدی می کنم“ ،” احساس شادی می کنم“.
- احساسات آنان را نام گذاری کنید: ” به نظر می رسد ناامید شده ای! “
- احساسات و هیجانات دیگران را نام گذاری کنید( در خیابان ، تلوزیون و کتابهای داستان): ” مثل اینکه آن خانم در فیلم احساس حسادت می کند“.
- از بچه ها بخواهید احساسات خود را نقاشی کنند: ” می تونی خشم خودت را نقاشی کنی؟“ یا ” وقتی خیلی می ترسی قیافه ات چه شکلی میشه؟ آن را برایم نقاشی کن!“
- محیط و فضایی سرشار از احساس امنیت خاطر و حمایت فراهم سازید: برای احساسات ارزش قایل شده و آنها را مورد شناسایی قرار دهید. درباره احساسات به راحتی صحبت کنید. از داد زدن و رفتارهای خشن برای سرکوب احساسات منفی بچه ها اجتناب کنید. صداقت هیجانی را از طریق عشق بدون قید و شرط تشویق کنید.
- وقتی بچه ها بزرگتر می شوند برایشان توضیح دهید که مثلا چرا خشم معمولا یک احساس ثانویه است( قبل از خشم یک احساس دیگر وجود دارد: وقتی با کارنامه خراب فرزندمان روبرو می شویم ، اول احساس ناامیدی می کنیم ، سپس عصبانی می شویم، یا وقتی یک ماشین با سرعت جلوی اتومبیل ما می پیچد، اول می ترسیم بعد عصبانی می شویم و به او ناسزا می گوییم). یا توضیح دهید که هیجانات منفی ما از جمع شدن نیازهای هیجانی برآورده نشده بوجود می آید. همچنین درباره جنبه های مثبت هیجانات ظاهراٌ منفی مثل خشم ، گفتگو کنید.
- بجای نام گذاری بر روی فرزندان با صفات گوناگون ( دست و پا چلفتی، دیوانه، ترسو…) احساسات آنان را نام گذاری کنید (الآن احساس خجالت می کنی، مثل اینکه خشمگین هستی، به نظر میرسه کمی احساس ترس می کنی…)
-برای اینکه فرزندان خود را بهتر بشناسید ، دستور دان، تنبیه، قضاوت، سخنرانی، نصیحت و تهدید کارساز نیست، بلکه گوش دادن به آنان و دقیق شدن به زبان بدن (حالات و حرکات اعضای بدن و صورت) می تواند در این راه مؤثر باشد.
-والدین خود مهمترین الگوی رفتاری و هیجانی فرزندان هستند، اگر تصور می کنید از نظر احساسی و هیجانی احتیاج به کمک و تقویت بیشتر دارید ، حتما از دوستان با تجربه و یا روانشناس و مشاور بهره بگیرد.
به یاد داشته باشید که بزه و جرم و جنایت از احساس ضعف ،احساس ناکامی، احساس تحت کنترل بودن و احساس مغبون شدن بوجود می آید. اسلحه و چاقو ، آتش و سنگ و یا مواد مخدر، جانشین احساس محترم بودن می گردد. بچه هایی که مورد احترام قرار می گیرند نیازی به اسلحه و چاقو برای قدرتمند شدن و یا سیگار برای احساس بزرگی ندارند
![]() |
همشهری امارات: خبر ساده است و واضح. نمونه عینی این خبر را آنقدر در اطرافمان دیدهایم که دیگر برایمان عجیب نیست اگر پایگاه خبری نیوکرالا، خبر از آن دهد که در ایالت پن آمریکا پدران طلاق، از برقراری ارتباط با فرزندان خود بیبهرهاند و 71 درصد از فرزندان طلاق تنها با مادر خود ارتباط صمیمانهای دارند. در این میان، کودکانی که به پدرشان گرایش پیدا میکنند و ارتباط خوبی با او دارند، جزو استثناهایی محسوب میشوند که از سر عاطفی بودن، به پدر گرایش دارند. این عده به همان اندازه هم در رابطه با مادر خود احساساتی عمل میکنند و اغلب با مادرشان هم ارتباط عاطفی عمیقی دارند. بسیاری از پدران خانوادههای طلاق گرفته، موقع محبت کردن که میشود، مادر را والد بچه میدانند و پای مسائل خشن حقوقی که به میان میآید، بچه را از آن خود میدانند. به این ترتیب خودشان کودک را از نظر عاطفی به سمت مادر هل میدهند و تصویر منفی از پدر را دامن میزنند. همین سرآغاز آسیبهای روانی زیادی است که به بچههای طلاق وارد میآید. چه در خانوادههای آشفته و چه در خانوادههای از هم پاشیده. طلاق خاموش؛ کودکان خاموش من و تو مسئولیم! طلاق موفق
کارشناسان این ماجرا را ربط میدهند به فشارهای شدیدی که بر روی فرزندان طلاق است و همین موجب شکاف عمیق بین کودکان و پدران میشود که این موضوع تا زمان بزرگسالی کودکان هم ادامه پیدا میکند.
دکتر حسین اسکندری، روانشناس، در این باره میگوید: به طور طبیعی مادر در خانواده قطب محبت تلقی میشود. بگذریم از خانوادههایی که این نقش در مورد مادر صادق نیست و استثنا هستند. اما در کل، این مادر است که از کودکی پاسخگوی مستقیم نیازهای جسمی و عاطفی کودک خود بوده و کودک او را مسئول مستقیم محبت در خانواده میداند. در مقابل پدر معمولا با جا شدن در چهارچوبهای اجتماعی و درگیر شدن در تامین مادی خانواده، به طور غیر مستقیم نیازها را برطرف میکند و به همین دلیل در حاشیه قرار میگیرد.
دکتر اسکندری همین نقشهای خانوادگی را مسئول مستقیم رابطه غیر صمیمانه کودک با پدر میداند و ادامه میدهد: در مقابل کودکان، این ضعف پدران است که مسئولیت را کامل به مادر واگذار میکنند و از محبت کردن به کودک خود امتناع دارند.
مطالعات و تحقیقات روانشناسان نشان میدهد کودکانی که با پدر و مادر ناسازگار و بداخلاق زندگی میکنند، در معرض آسیبهای بیشتری قرار دارند. کودکان شاهد احترام متقابل بین پدر و مادر نیستند و محبت و عاطفه جای خود را به پرخاشگری داده است. در این شرایط، دور از انتظار نیست که کودکان هم مثل والدین، برای تحمل شرایط، به کناره گیری از روند زندگی عادی روی بیاورند و به گفته آسیب شناسان اجتماعی بیشترین افراد بزهکار جامعه را تشکیل دهند.
دکتر حسین فرجاد، آسیب شناس اجتماعی و مدرس دانشگاه تهران در این رابطه میگوید: «بررسی وضعیت کودکان بزهکار نشان میدهد در خانههایی که والدین به طور مستمر با یکدیگر درگیری دارند، نبود روابط عاطفی بین والدین و خشونت، عاملی اصلی در بزهکاری نوجوانان و جوانان محسوب میشود.»
او ادامه میدهد: «فشارهای روانی، مشکلات خانوادگی و درگیریهای والدین، جوانان را به سوی پرخاشگری میکشاند. به خصوص این که در برخی خانوادهها روابط نزدیکی میان پدر و مادر و فرزندان وجود ندارد به همین علت جوانان فشارهای روانی خود را به صورت پرخاشگری در جامعه بروز میدهند.»
این شاید مستقیمترین نتیجه جدایی خاموش پدر و مادر باشد که دامن فرزندان را هم میگیرد. طلاق خاموش به عنوان یک طلاق غیر رسمی، موذیانه در کمین روابط همسران نشسته است و شاید بیراه نباشد اگر بگوییم اصلیترین قربانیان خود را از میان فرزندان خانوادهها انتخاب میکند.
دکتر فرجاد میگوید: «طلاق عاطفی یا طلاق خاموش، جدایی اعلام نشده بین زن و شوهری است که زیر یک سقف زندگی میکنند، خانوادهاند، اما بیگانه از هماند و حتی وجود فرزندان هم این جدایی و بیگانگی را از بین نمیبرد. در این شرایط زندگی زن و شوهر در زیریک سقف از خانه محیطی نا امن میسازد و در این وضعیت بچهها به علت تنش و ناامنی موجود در خانه، نه آرام هستند و نه آرامش دارند و در چنین شرایطی است که والدین تصمیم میگیرند آرامش از دست رفته خود و فرزندانشان را با جدا شدن از هم به زندگی برگردانند. غافل از اینکه طلاق کاریترین تیری است که به سمت آینده فرزندشان پرتاب میکنند.»
آمارها را که ورق میزنیم، فرزندان والدین طلاق گرفته را 2 برابر بیشتر از سایر بچهها دچار رکود فعالیت میبینیم. به گزارش پایگاه خبری آبزرور، یک گروه از محققان کانادایی که روی 4هزار و 784 کودک 2 تا 7 ساله آزمایش میکردند، دریافتند که 82 درصد از کودکانی که با طلاق والدین مواجه بودهاند، با خطر کاهش فعالیت و افت عملکرد روبرو هستند.
اما تاثیر جدایی پدر و مادر به همین جا ختم نمیشود؛ ترس بدون دلیل، بیخوابی، اضطراب و کمرویی، اختلال در تغذیه، لکنت زبان، عقب ماندگی درسی، پناه بردن به مواد مخدر، شکست در زندگی آینده، شب ادراری، انزواجویی و عزلت طلبی، احساس حقارت، احساس ناکامی و شکست، دستاوردهای دیگر طلاق والدین هستند.
تحقیقات پژوهشگران ایالات متحده بر روی بزهکاران ایالت کالیفرنیا ثابت کرده است که ۸۰ درصد از کودکان تبهکار در کالیفرنیا، فرزند خانوادههایی بودهاند که در آنها طلاق رخ داده است. این مسأله به قدری پراهمیت است که جرم شناسان به قاطعیت خانواده نابسامان را در گرو عوامل جرمزا قرار میدهند.
دکتر اسکندری در این باره میگوید: «طلاق به طور مستقیم و یا غیرمستقیم منجر به بزهکاری کودکان میشود. چرا که وجدان اخلاقی و شخصیت فرزند به شدت تحت تأثیر شخصیت والدین قرار دارد و بعد اجتماعیتر رفتارهای نامناسب والدین، به شکل بزهکاری نمود پیدا میکند.»
در طول 30 سال گذشته، هر سال یک میلیون کودک شاهد طلاق والدین خود بودهاند و پیشبینی میشود این رقم در آمریکا تا چند سال آینده به حدی بالا برود که از هر 10 کودک، یکی شاهد سه طلاق یا بیشتر باشد. تعداد کمی از کودکان با والدین واقعی خود بزرگ خواهند شد و در سن بلوغ شاهد از هم پاشیدگی خانوادهشان خواهند بود.
اگر فرزندتان زیاد دچار شب ادراری میشود، اگر مسئولان مدرسه او مدام از دعوا و مرافعه راه انداختنش شکایت میکنند و از عدم پیشرفت تحصیلی او گلایه دارند، احتمالا بیشتر از آن که فرزندتان نیازمند توبیخ باشد، باید از خودتان گلایه کنید. اتفاقا اینجا جایی است که باید یک جوالدوز به خودتان بزنید و یک سوزن به کودکتان! رفتارهای ناسازگارانه کودک، تنها زنگ خطری است که انعکاسی از رفتار والدین محسوب میشود.
حس عدم امنیت در کودکان و شرمندگی از بازگو کردن شرایط خانواده، سرزنش کردن خود، احساس غم و درد و افسردگی، شرایطی هستند که طلاق رسمی و غیر رسمی والدین میتواند در کودکان به وجود آورد و نتیجه آن، روی عملکرد تحصیلی و روابط اجتماعی کودک نمودار شود.
دکتر اسکندری میگوید: «طلاق حس عدم امنیت را در کودکان تقویت میکند. بعضی از بچههای طلاق از حس عمیق ناتوانی رنج میبرند و دچار کاهش اعتماد به نفس و افت عملکرد میشوند. بچههای کوچکتر بعضی وقتها فکر میکنند که والدین در فکر ترک آنها هستند و این حس ناامنی آنها را تشدید میکند. در گیری والدین هم استرس و اضطراب بچهها را شدت میبخشد. در این میان واکنش بچههای بزرگتر عموما انزوا و خلوت است که خود گواه دیگری بر ترس و نگرانی آنهاست. خشم هم یکی دیگر از مظاهر رفتاری است که کودکان به خصوص در مدارس ابتدایی از خود نشان میدهند. خشم بچهها گاه با زیر سوال بردن قوانین خانه و یا وظایفشان جلوه گر میشود. بچههای بزرگتر گاهی آشکارا والدین را شماتت میکنند و گاهی هم در شکل فعال، فرزندان طلاق با بچههای دیگر به زد و خورد میپردازند.»
آبی که ریخته، دیگر ریخته است! والدینی که با یکدیگر سازش ندارند، با هم بودنشان همانقدر خطرناک است که با هم نبودنشان! در این شرایط شاید تنها راه پناه بردن به راه آخر باشد و تلاش برای کم کردن اثرات مخرب آن.
دکتر «لویس اسپرت» روان شناس عقیده دارد، یک زن و شوهر ممکن است نتوانند زندگی زناشویی موفقی داشته باشند ولی با تدبیر و از خودگذشتگی میتوانند به یک طلاق موفق دست پیدا کنند.
او مینویسد: در خانوادههای طلاق هم میتوان روشهایی را در پیش گرفت تا فرزندان دچار کمترین آسیب و ضربه روحی و شخصیتی بشوند و رابطه بهتری با والد دور از خود برقرار کنند. مثلا والدین باید در نظر داشته باشند که نسبت به شوهر یا همسر طلاق گرفته خود حداقل پارهای از مواقع ولو در ظاهر، نرمش و انعطاف به خرج دهند و احساسات منفی خود را کنترل کنند. یعنی از همسر جدا شده بدگویی نکنند و باعث تحریک فرزند خود بر ضد او نشوند. علاوه بر این در بسیاری از خانوادههای طلاق، دیده شده که کودک را به عنوان حربه و سلاحی بر ضد همسر خود و به منظور انتقام گرفتن از او مورد استفاده قرار میدهند؛ پذیرفتن این نفرت اجباری و تحمیلی در احساسات، در تمام ابعاد زندگی کودک مثل شیوه زندگی، شخصیت، برخورد با دیگران و حتی تحصیل و هوش کودک اثرات ناگوار و مخربی به جا میگذارد و حتی ممکن است کودک قبل از هر کس دیگر نسبت به شخص خود و زندگی کینه و نفرت پیدا کند.
لینک خبر: http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=45970
(خانواده هایی که در فضای آن کشمکش، درگیری و سوء رفتار حاکم است):
1- انکار (انکار الکلی بودن و یا اعتیاد به مواد مخدر والدین، نادیده گرفتن مشکلات، نادیده گرفتن شکایات از سوء رفتار جنسی)
2- ناهمسانی، بی ثباتی و غیر قابل پیش بینی بودن.
3- فقدان حس همدلی میان اعضای خانواده.
4- فقدان مرزهای روشن (پرتاب وسایل شخصی اعضای دیگر خانواده، تماس های بدنی نامناسب)
5- معکوس شدن نقش والدین (فرزندان نقش والدین را ایفا میکنند)
6- سیستم خانوادگی بسته (ارتباط با افراد خارج از خانواده محدود و یا منع میشود)
7- پیام ها و گفتگوهای پراکنده، غیر مستقیم و ضد و نقیض.
8- افراط و تفریط در کشمکش ( یا محیط منزل بسیار آرام است و یا جنگ و جدال فراوان در آن حاکم است)
فرزندانی که در خانواده های ناهنجار پرورش می یابند در یکی از 5 نقش زیر در خانواده بسر میبرند:
1- "فرزند محبوب" قهرمان و سوگلی خانواده است کسی که معمولاً نقش والدین را تقلید میکند. و یا صرفاً بدون علت از محبوبیت بیشتری نسبت به سایر فرزندان برخوردار است.
2- "فرزند مشکل ساز" بلا گردان و قربانی خانواده است. کسی که به خاطر همه مشکلات ملامت میشود، و تمام تقصیرها به گردن وی انداخته میشود.
3- "پرستار" کسی که مسئولیت سلامت و حمایت عاطفی خانواده را بعهده دارد.
4- "فرزند گم گشته" فرزند ساکت، آرام و ناپیدای خانواده که خود و نیازهایش نادیده گرفته شده است.
5- "مغز متفکر" فرصت طلبی که از خطاها، نقاط ضعف و لغزش های دیگر اعضای خانواده بهره برداری کرده و به خواسته های خود جامه عمل می پوشاند.
سایر خصایص اینگونه فرزندان:
1- نسبت به دیگران بی اعتماد هستند.
2- در بیان احساسات مشکل دارند.
3- از اعتماد بنفس و عزت نفس پایین رنج میبرند.
4- در برقراری یک رابطه سالم با دیگران مشکل دارند.
5- احساس خشم، اضطراب، افسردگی، تنهایی، درماندگی، شرمساری، گناه و دوست داشتنی نبودن میکنند.
چگونه با گذشته خود کنار بیاییم؟
- شما مسئول اعمال و رفتاری که والدین تان بر شما به عنوان فرزند روا داشته اند نیستید، آنها مسئول هستند. (بنابراین از سرزنش کردن خود دست بکشید و احساس شرمساری و گناه نکنید)
- شما مسئول آن میباشید که هم اکنون با زندگی خود چه کار بکنید، و نه والدین شما. (بنابراین به والدین خود اجازه ندهید شما را کماکان کنترل کنند و از ملامت کردن آنها دست بکشید)
مرحله نخست - از حیث احساسی از خانواده خود جدا شوید،یعنی از جوانب آزار دهنده دوران کودکی،والدین و نقش خانوادگی.
مرحله دوم- در رابطه خود با والدین تان توازن برقرار کنید.
مرحله سوم- زندگی خود را مجدداً تعریف کرده و بازآفرینی کنید.
شفای احساسی همچون شفای جسمی میباشد. وقتی انگشت شما دچار بریدگی میشود، ابتدا آن را شستشو داده و تمیز میکنید و سپس روی آن را با چسب زخم میپوشانید تا آن را از عفونت محافظت کرده باشید. چنانچه پایتان دچار شکستگی شود ابتدا آن را نزد پزشک جا انداخته و سپس روی آن را گچ میگیرید. شفای احساسی نیز به همین منوال است. هنگامی که از لحاظ احساسی دچار جراحت میشوید، شستشوی زخم به مفهوم رویارویی با گذشته حقیقی تان و صحبت کردن درباره آن است. و گچ و چسب زخم که از جراحت محافظت میکند ترک احساسی منزل است. این الزاما به مفهوم ترک فیزیکی از منزل نیست و میتواند شامل انفصال از ارتباط مخرب با والدین و نحوه پرورش تان باشد.
شما قادر نیستید با گفتن "زودتر بهبود پیدا کن" باعث سریعتر ترمیم شدن شکستگی پایتان شوید. برای ترمیم پای شکسته به گچ نیاز است که راه رفتن را برایتان دشوار میسازد. به همین نحو التیام احساسی مستلزم اعمال تغییرات در عادات میباشد که در ابتدا ناراحت کننده و دشوار بنظر خواهند رسید. جدایی احساسی راه را برای ایجاد تعادل در رابطه ی میان شما و والدین تان هموار میسازد. خواه والدین تان در قید حیات بوده و یا فوت کرده باشند. جدایی احساسی به شما این امکان را میدهد تا خود و زندگی تان را از نو تعریف کرده و بازآفرینی کنید، بر اساس اینکه حقیقتاً چه کسی هستید و به کجا میخواهید بروید (به چه اهدافی میخواهید دست یابید) و نه بر اساس والدین و یا گذشته تان.
برای طی مراحل مذکور توصیه میگردد حتما به یک مشاور خبره مراجعه کنید.
راهکارهای غلط کنار آمدن با جراحات و ضربه های عاطفی:
1- نادیده گرفتن و سرکوب احساسات. این عمل سبب میگردد تا شما مهارت های لازم برای کنار آمدن با مشکلات را نیاموخته و به بلوغ هیجانی دست نیابید. این رویه باعث میگردد تا شما گاه عاری از هرگونه احساس باشید و یا عکس آن گاهی اوقات در یک احساس غوطه ور گردیده و نتوانید با آن کنار بیایید.
2- امتناع از برقرای رابطه با دیگران و پنهان کردن تمام آلام و آسیب پذیری هایتان. در پیش گرفتن این رویه در نهایت به تنهایی شما منجر خواهد گردید. همچنین نحوه ی ایجاد صمیمیت و اعتماد سالم را هرگز نخواهید آموخت. در نهایت نیز فرد مستعد آن میشود که به ناچار به افراد ناشایست اعتماد کرده وطرح دوستی بریزد.
3- پناه بردن به مشروبات الکلی، مواد مخدر و یا آرام بخش ها. اما این رویه تنها به مشکلات قبلی شما می افزاید،و دردی از شما دوا نخواهد کرد.
کنار آمدن با والدین کنترلگر:
تنها راه کنار آمدن با والدین کنترل گر در درجه اول گفتگو و مصالحه و در نهایت مبارزه کردن و "نه" گفتن است.
نکته:توجه داشته باشید مادامی که در منزل والدین خود بسر میبرید خواه ناخواه باید تا حدودی تحت کنترل آنها باشید .